تبليغاتX
روی خط دلتنگی

روی خط دلتنگی

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست

 

متشکرم !
برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی .
برای همه وقت هایی که به حرف های این دل کوچکم گوش دادی .
برای همه وقت هایی که با من شریک شدی .
برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی .
برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی .
برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی .
برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی .
برای همه وقت هایی که گفتی
"دوستت دارم "
برای همه وقت هایی که در فکر من بودی .
برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی .
برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی .
برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی .
برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی .
برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی .

برای همه وقت هایی که باهات گریه کردم و تو عاشقانه تسکین دردهایم بودی.
به خاطر همه ی این ها .

هیچ وقت فراموش نکن که :
لبخند من به تو یعنی
" عاشقانه دوستت خواهم داشت "

حال که نیستی هرجا که هستی خوش باشی

 

در اتاق سرد تنهايي نشستن تابه كي؟ شمع را نديدن و گردش

به گشتن تابه كي؟ صحبت از عشق هست وعاشق بودن و

 ديوانگي ،عشق بازي كردن واز عشق گفتن

 تا به كي؟

اي صبا ازاين دل غم ديده با دلبر

 بگو! غفلت از دل دادگان و دل شكستن تا به كي؟ عقل و دين ودل

همه با عاشقي اندر فناست عاشق و ديوانه

 گشتن تابه كي؟ چون شقايق تشنه و خونين دل و افسرده

 حال از براي ابر و باران شعر گفتن تا به كي؟

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت11:45توسط مینا | |

یادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر

و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم

و از آسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن

به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

 يادم باشد زندگي را دوست دارم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت0:18توسط مینا | |

 

 

عاشقی مي خواست به سفر بروزها و ماه ها و سال ها بود كه چمدان مي بست.
هي هفته هاا تا مي كرد و توي چمدان مي گذاشت.
هي ماه ها را مرتب مي كرد و روي هم مي چيد
و هي سال ها را جمع مي كرد و به چمدانش اضافه ميكرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يكشنبه مي ريخت
و چه قرن هايي را كه ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود كه خدا تماشايش مي كرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.
اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فكر نمي كني سفرت دارد دير مي شود؟
چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بكني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است.
.
من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.
به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر كه عاشقي كنم، باز هم كم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبكي است.
عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.
بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه كه من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.
نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به كسي محتاج است.
به كسي كه همراهي اش كند.
به كسي كه پا به پايش بيايد.
به كسي كه اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه كسي و نه چيزي.
"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ كس" معشوق تو، در سفري كه نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش كرد
عاشق راه افتاد و سبك بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه كه خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود ويچ كس را نداشت. جز

 خدا كه هميشه با او بود ..    

             آخرین قصه!

          بیـــا ای بی وفای من

         و امشب را فقط امشب                      

     برای آن خاطرآن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من، شب زنده داری کن 

که من امشب برای حرمت عشقی که ویران شد

           برایت قصه ها دارم 

                                  تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

                                     و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

                                                بیا نامهربان

                      وامشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

                         چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه  می کردم

                        و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

 

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعرهای من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

                                         ولی امشب کنار عکسهایت آخر

                                      تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

                                          درون قصه هایم، قهرمانها را

                                           به خون خواهم کشید آخر

                                          و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

                                              ببخش ای خاکی خسته

                                              اگر امشب به میل من  

   کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم زچشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

برای آخرین لحظه «خداحافظ....!

 

دنیای عجیبیه .........

یكی دلش رو می شكنن ، یكی عشقش رو له می كنن ، یكی ......

عجیبه. اما همه یه مشكلی دارن ، همه یه قصه واسه غصه خوردن دارن...

یه درد.....انگاری هیچكی راحت نیست......

لعنت به این روزگار

اگر روزی با یارت از کنار مزارم گذشتی

         مبادا بگویی من که بودم

     فقط بگو مجنون عشقی بیهوده بودم

      لحظه لحظه یاد تو با منه

 *الهی از عمر من بگیر به عمر معشوقم بیفزا*

 

 

({سیر تکامل دختر خانمها })

 

سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم
سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی
سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن
سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن
سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش می ره یه کور و کچلی می گیره ... می دونم
سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه
سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن
سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه
سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کس میخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی

{(سیر تکامل آقا پسرها )}

 

سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون می یاد
سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن
سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راکن رول می خوندن
سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از بعضیاشون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن
سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن
سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه
سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست
سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم


 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت10:56توسط مینا | |

 

         گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر 

               ازدغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم

              آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

       گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات

   بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی.

                                                                                       

دلتنگی

                       

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت10:23توسط مینا | |

 

در جزیره­ای زیبا تمام حواس زندگی می­کردند. شادی، غم،

غرور، عشق و حتی علم و ثروت.

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

همه ساکنان جزیره قایقهای خود را آماده کردند و شروع به

ترک کردن جزیره کردند.

اما عشق می­خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق

جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می­رفت.

عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می­کرد

کمک خواست و گفت: آیا مرا با قایق خود می­بری؟

اما ثروت گفت: قایق من پر از طلا و نقره است و جایی برای

تو وجود ندارد.پس عشق از غرور که با یک کرجی در حال دور

شدن از  جزیره بود کمک خواست.غرور گفت: من

نمی­توانم تو را به قایق خود راه بدهم چون تو خیس و کثیف

شده­ای و قایق قشنگ مرا کثیف می­کنی.

غم در نزدیکی عشق بود و عشق از او کمک خواست.

اما غم با صدای حزن­آلود گفت: آه عشق، من خیلی ناراحتم

و احتیاج به این دارم که تنها باشم.

عشق به سراغ شادی رفت و از او خواست تا به او کمک

کند.اما شادی آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی

صدای عشق را نشنید.

آب هر لحظه بالاتر می­آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که

ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق من تو را خواهم 

برد.عشق آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد نام پیرمرد را

بپرسد و  سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک

کرد. وقتی به خشکی رسیدند،پیرمرد به راه خود رفت و

عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده بود، چقدر بر

گردن او حق دارد.

عشق نزد علم که در حال حل کردن مسئله­ای بر روی شن­

های ساحل بود رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که بود؟

علم پاسخ داد: زمان عشق با تعجب گفت: زمان؟ اما او چرا

به من کمک کرد؟علم لبخندی خردمندانه و زد و گفت: زیرا

تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.گاهی اوقات ما

تا با کسی آشنا می­شیم سریع دل می­بندیم و

خودمون رو عاشق می­ دونیم. شاید هم واقعاً عاشق شده

باشیم. اما این زمانه که واقعاً مشخص می­کنه که آیا عاشق

بودیم یا فقط یک هوس زود گذر بوده..

حتماً این ضرب­المثل رو شنیدید که می­گه همه چیز نوش

خوبه به غیر از دوستی.در حقیقت این زمانه که ثابت می­کنه

مقدار علاقه یک نفر به ما یا برعکس چقدره. چون به این

زودی­ها نمی­شه به عمق یک رابطه پی برد.

البته جا داره اینجا یک مسئله­ای رو هم بگم. تا به حال به

یک طناب دقت کردید؟

چرارشته­های طناب به این راحتی­ها از هم جدا نمی­شن.

دلیلش واضحه چون طناب از سه رشته تشکیل می­شه که

به هم پیچیده شدن. در واقع رشته سوم باعث می­شه تا دو

رشته به هم بافته بشن.

عشق هم می­تونه به این صورت باشه. اگر بین دونفر که

احساسی برقراره رشته سوم یعنی خدا قرار بگیره،

هیچوقت از هم جدا نمی­شن. اگر توی عشقتون اجازه

بدید که خدا وارد بشه و ناظر بر روابط شما باشه مطمئن

باشید می­تونه ضامن دوام و رسیدن شما به هم باشه.

نترسید ضرری نداره. امتحان کنید. فکر کنم حداقل به

امتحانش بیارزه

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت11:9توسط مینا | |

 

                                                                            

  خدای من , بر سجاده ای نشسته ام که در هر گوشه آن , از بهاران رفته , یادگارهایی به جای مانده

و اینک در انتظار یادگاری دیگر از نو بهاری دیگرند .خدای من ,هر بهار را سبزتر از دیگری بر من می گشودی

و من تا انتهای سپیدی آخرین فصلش, شادمانه می رفتم و آن را به نو رسیده ای می سپردم .

 ای عزیزترین , در گوشه ای از سجاده ,نشانی از بهاری نه چندان دور می بینم"سفر" ,

 تو مرا به سفری یگانه فراخواندی , سفری به درون , به خویشتنم و در زمستان دیگر  در"سحری"

عاشقانه بیدارم کردی تا اندیشه های شبانه ام را به آن بسپارم و رهایشان سازم.

درزمستان نزدیکتر , ای نازنین , در "سایه ی خیالی " از نور و معرفت رهایم ساختی تا بدانم بی

شناخت تو , بهاران,فصل تنهایی هاست ...

خدای من , و باز در زمستانی پیش تر ,"سودایی عارفانه"در سرم انداختی که درد , کوه , است و

غربت وتنهایی , کویری بی انتها .

خدایا مطمئن باش اگر تو نباشی , آنها همه هیچ اند و هیچ اند و هیچ .

در گوشه ای دیگر از سجاده ام ,ای مهربان ترین ,"سلامی سپید"به یادگار مانده است در بهار

پیشین , مرا به سلامی میهمان کردی, گرم و دلنشین تا با هر آن چه بوی زندگی,عشق ,معرفت,می

دهد,آشتی کنم .اینک, ای خدای من ,"سجاده "معطر نشسته ام و به تمامی نشانه های

 دیدارهای بهاری ام با تو می نگرم :

با"سفری" آغازکردم که آغازش تو بودی , به "سحری"عاشقانه رسیدم که بامدادش تو بودی , در "سایه خیال" تو

به"سودای عارفانه"ای رسیدم که تنها بهانه اش تو بودی , به"سلامی"دوباره

 جانم دادی که صحتش تو بودی واینک در انتظار ندایی دیگر از تو هستم و یادگاری دیگر از تو

, تا مرا به تقدیری برساند که قادرش تو باشی ,به حالی بگردانی که محولش تو باشی .


خدایا باور کن این بنده تو تنهاست و هیچ کس را جز تو ندارد ...

خدایا باورم  کن  که باور با تو بودن تنها آرزوی من است ...

آنقدر در خانه ات می نشینم و می گریم و می کویم تا بدانی که به یک ندای چه کسی پشت در است

گفتن تو قناعت کرده ام ...

خدایا به خودت قسم ... تنهایم مگذار ... دلتنگیام زیاد شده ِ غمام سنگینتر خدایا مرا به حال خود وامگذار


آمین ...

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت9:36توسط مینا | |

 

 

 

گریه سهم دل تنگه

 

همیشه به یادت  

 

   

اگه بی هوا کسی واردزندگیت شد؛ بدون کارخدا بوده

اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد، بدون کارخدا بوده

اگه گریه هات  تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی،  بدون تنها محرمت خدا بوده

حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهایی خفت کرده شک نکن،  بدون تنها مرهمت خداست که؛

 از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده! آخه میدونی چیه؟!

«خدا خیلی تنهاس»

 

 

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی

گرفته اند دلم را به کار دلتنگی                    دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند 

گرفت آینه ام را غبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها               به روی شانه دل ماند بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان

نگاه خسته من در مدار دلتنگی                  از آن زمان که تو از پیشم رفتی

نشسته ام من در کنار دلتنگی

دیگه پرنده احساس من نمی خونه                 مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

 

 

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت16:23توسط مینا | |

 

تو رو به خاطراتمون قسمت می دم ، تو منو از حالت بی خبر نزار

                                                                          فقط اینو ازت می خوام چیز زیادی نیست. همین!!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت17:36توسط مینا | |

در ماه رمضان هر شب بهانه دلم را با گوشه نگاهي به آيات سبز قرآن فراموش مي كنم.

آري، هر زمان به من هديه اي مي دهد، هديه سبز استجابت.

قرآن! اي تكيه گاه و پناه زيباترين لحظه هاي پر شكوه تنهايي و خلوت من.

اي ماه بندگي خدا! بدان روزي تمام روزهايمان تمام مي شود

 و آنگاه براي ديدن معبودمان بايد بگزاريم آنچه را كه برداشته بوديم.

در هر سحر نوراني فقط يك جمله بر زبان جاري مي كنم "اللهم عجل لوليك الفرج"

تلاوت قرآن در ماه رمضان ناب ترين لحظات هستي و زيباترين دقايق ادراك

 عارفانه پيوند انسان خاكي با ملكوت اعلي است.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت11:48توسط مینا | |

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت11:37توسط مینا | |

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت11:23توسط مینا | |

دلتنگی

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت13:35توسط مینا | |

امشب دوباره در دلم شوقی دگر برپا شده از لطفت ای آرام جان هنگامه ای برپا شده ***

 

*** دریای دل توفانی از امواج غمهای دگر تا آمدی آرامشی ساکن در این در یا شده

 

امشب دگر تنها نیم خوابی خیالی همرهم غمهای این دلتنگیم حالا دگر تنها شده ***

 

*** یک نثر پر مضمون تویی یک واژه ی تنها تویی چون در تمام آن فقط دنیای من معنا شده

 

دیگر ز من شعری مجوی،از بهترین فرجامها ماییم و این بیچارگی در پیش رو بین دامها  ***

 

رفتم چو در بحر بقا،جز مستی ام حاصل نشد

 

 تا کی پی ما و منی،تا کی پی اندامها *** بگشا در میخانه را،آبی بزن سجاده را

 

انگار از ره میرسند،آن آشنا گمنامها *** در وادی عشق و جنون،

 

گفتیم اشعاری کنون لیک از غم دلدادگان،خواندیم از خوشنامها

 

دردِدل بیچاره بود،این گفتگوی آخرین ما را رها کن بعد از این،در وادی بی نامها

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت17:5توسط مینا | |

ازدیده چورفتی هرگز نروی ز یاد

باور نکردنی ترین کابوس زندگی ام مهرماه هشتاد و سه ،  ماه تولد عزیز زهرا آقا امام زمان (عج)،

سال درگذشت ناگهانی داداش عزیزم مرتضی.

چه زود به توالی سالها کشیده شد.
آه

فر صت نبود نام ترا هم که رفته ای
با خود عوض کنم بنویسم که، رفته ای

از بدو آمدن همه چیزش عجیب بود
روزی که آمدی و شبی هم که رفته ای

از جمعه سیاه به تقویم من تباه
یک قرن می شود به گمانم ،که رفته ای

بر من چه روزهای غریبی گذشته است
ای روزگار آمده با غم که رفته ای

کارم از آه و ناله و زاری گذشته است
با من بخند ای غم مبهم که رفته ای

باور نمی کنم که نمی آیی از سفر
باور نمی کنم ــ حضور مجسم تو را

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت11:54توسط مینا | |

دلم تنگ است و تنم خسته از این دنیای وانفسا

 

راز به که گویم و چه بگویم در این آشوب جان فرسا

 

حیرانم و دلم تنگ است زبازیهای گیتی

 

که می گردم ، نمی جویم دلیل زنده بودن را

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت19:6توسط مینا | |

یکی بود یکی نبود یک دروغ کهنه بود

یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود

یکی موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

یکی رفت با دروغ آشنا، با دورنگی آشنا

اونکه موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند

با همه عشق و صفا راهی شد تو قصه ها

زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا

قصه ها به سر رسید

اونکه موند یه قصه ساخت

اما هی هستی شو باخت

گم شدن تو قصه ها توی شهر عاشقا

اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید

گل یادش را نچید

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت18:2توسط مینا | |

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت19:21توسط مینا | |

سلام ای غروب غریبانه دل                                     
                                                        
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن     
سلام ای غم لحظه های جدایی                                    
                                                    
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن                                       
                                              
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق                                      
                                                
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه                                        
                                                 
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من                                         
                                                 
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب                                         
                                                 
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته                                            
                                                    
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد                                           
                                                  
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد                                         
                                                    
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من                                         
                                                 
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم                                            
                                             
خداحافظ ای نوبهار همیشه

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت17:39توسط مینا | |


        به تو از تو می نويسم
   
                                    به تو ای هميشه در ياد         
        ای هميشه از تو زنده
                                          لحظه های رفته بر باد

        وقتی که بن بست غربت
                                     سايه سار قفسم بود              
         زير رگبار مصيبت
                                         بی کسی تنها کسم بود
         وقتی از آزار پاييز
                                     برگ و باغم گريه می کرد
         قاصد چشم تو آمد
                                       مژده ی روييدن آورد
         به تو نامه می نويسم
                                       ای عزيز رفته از دست
        ای که خوشبختی پس از تو
                                      گم شد و به قصه پيوست
        ای هميشگی ترين عشق
                                          در حضور حضرت تو
         ای که می سوزم سراپا
                                          تا ابد در حسرت تو
        به تو نامه می نويسم
                                     نامه ای نوشته بر باد
         که به اسم تو رسيدم
                                     قلمم به گريه افتاد
          ای تو يارم روزگارم
                                    گفتنی ها با تو دارم
          ای تو يارم
                                          از گذشته يادگارم
         به تو نامه می نويسم
                                         ای عزيز رفته از دست
        ای که خوشبختی پس از تو
                                          گم شد و به قصه پيوست
        در گريز ناگزيرم
                                     گريه شد معنای لبخند
        ما گذشتيم و شکستيم
                                     پشت سر پلهای پيوند
        عشق ما از ما فنا بود
                                          بايد از هم می گذشتيم
       برتر از ما عشق ما بود

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت11:0توسط مینا | |


من براي تو مينويسم
براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست
براي تويي كه قلبم منزلگه عشق توست
براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست
براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شد
براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است
براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي
براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي

                      براي تويي كه سكوتت سخت ترين شكنجه ی من است

خداوندا مرا دریاب...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت10:21توسط مینا | |

نمی دانم از فراق تو بنالم يا از غريبی خودم؟
نمی دانم تورا بخوانم که بر گردی ياخودم رادعاکنم که بيايم؟
از اين بسوزم که نيستی يا از آن بنالم که چرا هستم؟
هيچ می گويی اسيری داشتی حالش چه شد، خسته ی من نيمه جانی داشت احوالش چه شد.
دلم تنگ است، نميدانم ز تنهايي پناه آرم كدامين سوی .
پريشان حالم و بي تاب مي گريم و قلبم بي امان محتاج مهر توست .
نميدانی چه غمگين رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون كودكی هستم

ومعصومانه می جويم    
دلم تنگ است وتنهايي به لب می آورد جانم بيا تا با تو گويم از هياهوی غريب

دل كه بی پروا تلنگر ميزند بر من و می گويد به من

نزديك نزديكی به دنبال تو ميگردم ، به سويت پيش می آيم ، چه شيرين است پر از احساس يك

خوشبختی نابم ...
تا ابد من دوستت دارم .

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت10:15توسط مینا | |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت16:46توسط مینا | |

همیشه به یادتم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت16:37توسط مینا | |

 

زندگی با همه وسعت خویش محمل ساکت غم خوردن نیست

 

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

 

زندگی رفتن و راهی شدن است زندگی جنبش راهی شدن است

 

از سر آغاز وجود تا بدانجا که خدا می داند

 

قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند

 

به جرم پا به پای عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند

 

مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بی پروا حضورم را شکستند

 

تمنا در نگاهم موج می زد ولی  رویای دورم را شکستند

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت11:56توسط مینا | |

سلام بر صاحب شگرف ترين انديشه ها و استوار ترين افکار، سلام بر آيت روشن الهي.

مولا جان! سراغت را از کوچه ها و نخلستا ن هاي کوفه گرفتم  بي آنکه بدانم

 تو شهروند شهر آسماني.

ملکوت آسمان ارزاني تو اي اولين يار و همراه رسول خدا (ص)، اي پيشگام مکتب رشادت 

 و جانبازي  قصيده بلند شجاعت ، الگوي راستي و فداکاري ، تو شکوه بهشتي رمز جاودانه

 اي يا اميرالمومنين! به صبوريت سوگند ،به ايثار و

استقامت درود که چه نيکو در شعاع بشري درخشيدي وبا عدالت تا پر چين شهادت پيش رفتي.

اي آشناتر به راههاي آسمان ،کليد علم اولين و آخرين .

مولا جان! دستهايم در امتداد زما ن تو را مي خواند و آرامش و صبر را از تو مي طلبد

هان! اي فرسنگها فاصله شاهد باش که امروز مولا در کنار ماست .

جهان، امروز خاستگاه رداي عدالت علوي است تا با عدل گره گشايش جهان        

تشنه ي عدالت و آرامش را سيراب کند .

مولا جان !دير زماني است که نخلهاي مدينه  سختيهايت را روايت نمي کنند

و چلچله ها آواي غريبي تو را از نزديکي چاه نمي شنوند .دير زماني است که

کودکان يتيم ميهمان دستان سبزت نمي شوند.اي پناه دلهاي خسته، ماُمن آرامش آنگاه که

   دستانت در امتداد طلايي سخاوت قد مي کشيد. من دانه هاي بلورين معرفت جمع مي کردم

و از لا به لاي شاخه ي دانايي ات  صميميت  مي چيدم. مو لاي من! فريادمان را از پنجره خشوع بپذ ير و نجوا يمان را بشنو غبار دنيا را

 ازديد گانمان بر گير ومارا به تما شاي آفتاب فرا خوان.اي بلند تر ين

 غزل عرفان ،امروز آواي  مترنمت را از

 سطر سطر نهج البلاغه به گوش دل حس مي کنيم اي زيباترين هديه ي پروردگار.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت17:52توسط مینا | |

تقدیم به بهترینم

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت11:14توسط مینا | |

 

 

 

     

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت11:39توسط مینا | |

پیشکش به خاطر زیباترین روز دنیا


اگه شکلات بودی شیرین ترین بودی ، اگه عروسک بودی بغلی ترین بودی ،

 اگه ستاره بودی روشن ترین بودی

 و تا زمانی که عزیز منی عزیزترینی  .


روز تولدت مبارک عزیزم !!!

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت13:0توسط مینا | |


مهربانم تولدت مبارک

چه لطیف است حس آغازی دوباره
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن !
و چه اندازه شیرین است امروز

روز میلاد

روز تو!
روزی که تو آغاز شدی !
تولد مبارک !!!

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت12:53توسط مینا | |

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت12:41توسط مینا | |