|
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست متشکرم ! برای همه وقت هایی که باهات گریه کردم و تو عاشقانه تسکین دردهایم بودی. هیچ وقت فراموش نکن که : حال که نیستی هرجا که هستی خوش باشی در اتاق سرد تنهايي نشستن تابه كي؟ شمع را نديدن و گردش به گشتن تابه كي؟ صحبت از عشق هست وعاشق بودن و ديوانگي ،عشق بازي كردن واز عشق گفتن تا به كي؟ اي صبا ازاين دل غم ديده با دلبر بگو! غفلت از دل دادگان و دل شكستن تا به كي؟ عقل و دين ودل همه با عاشقي اندر فناست عاشق و ديوانه گشتن تابه كي؟ چون شقايق تشنه و خونين دل و افسرده حال از براي ابر و باران شعر گفتن تا به كي؟
یادم باشد
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد زندگي را دوست دارم
عاشقی مي خواست به سفر بروزها و ماه ها و سال ها بود كه چمدان مي بست. خدا كه هميشه با او بود .. آخرین قصه! بیـــا ای بی وفای من و امشب را فقط امشب برای آن خاطرآن لحظه های درد کنار بستر تاریک من، شب زنده داری کن که من امشب برای حرمت عشقی که ویران شد برایت قصه ها دارم تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی و امشب آخرین اندوه من مهمان توست بیا نامهربان وامشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود که من در وصف چشمانت کلامی سهل بنویسم درون شعرهای من همیشه نام و یادت بود درون قصه های من همیشه قهرمان بودی ولی امشب کنار عکسهایت آخر تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من درون قصه هایم، قهرمانها را به خون خواهم کشید آخر و دیگر شعرهایم بوی خون دارد ببخش ای خاکی خسته اگر امشب به میل من کنارم تا سحر بیدار ماندی برای آخرین شب هم زچشمت عذر می خواهم که امشب میزبان رنج من گشتی «خداحافظ» برای آخرین لحظه «خداحافظ....! دنیای عجیبیه ......... یكی دلش رو می شكنن ، یكی عشقش رو له می كنن ، یكی ...... عجیبه. اما همه یه مشكلی دارن ، همه یه قصه واسه غصه خوردن دارن... یه درد.....انگاری هیچكی راحت نیست...... لعنت به این روزگار اگر روزی با یارت از کنار مزارم گذشتی مبادا بگویی من که بودم فقط بگو مجنون عشقی بیهوده بودم لحظه لحظه یاد تو با منه *الهی از عمر من بگیر به عمر معشوقم بیفزا* ({سیر تکامل دختر خانمها }) سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم {(سیر تکامل آقا پسرها )} سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر ازدغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی.
در جزیرهای زیبا تمام حواس زندگی میکردند. شادی، غم، غرور، عشق و حتی علم و ثروت. روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنان جزیره قایقهای خود را آماده کردند و شروع به ترک کردن جزیره کردند. اما عشق میخواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت. عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و گفت: آیا مرا با قایق خود میبری؟ اما ثروت گفت: قایق من پر از طلا و نقره است و جایی برای تو وجود ندارد.پس عشق از غرور که با یک کرجی در حال دور شدن از جزیره بود کمک خواست.غرور گفت: من نمیتوانم تو را به قایق خود راه بدهم چون تو خیس و کثیف شدهای و قایق قشنگ مرا کثیف میکنی. غم در نزدیکی عشق بود و عشق از او کمک خواست. اما غم با صدای حزنآلود گفت: آه عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج به این دارم که تنها باشم. عشق به سراغ شادی رفت و از او خواست تا به او کمک کند.اما شادی آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالاتر میآمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق من تو را خواهم برد.عشق آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند،پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده بود، چقدر بر گردن او حق دارد. عشق نزد علم که در حال حل کردن مسئلهای بر روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که بود؟ علم پاسخ داد: زمان عشق با تعجب گفت: زمان؟ اما او چرا به من کمک کرد؟علم لبخندی خردمندانه و زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.گاهی اوقات ما تا با کسی آشنا میشیم سریع دل میبندیم و خودمون رو عاشق می دونیم. شاید هم واقعاً عاشق شده باشیم. اما این زمانه که واقعاً مشخص میکنه که آیا عاشق بودیم یا فقط یک هوس زود گذر بوده.. حتماً این ضربالمثل رو شنیدید که میگه همه چیز نوش خوبه به غیر از دوستی.در حقیقت این زمانه که ثابت میکنه مقدار علاقه یک نفر به ما یا برعکس چقدره. چون به این زودیها نمیشه به عمق یک رابطه پی برد. البته جا داره اینجا یک مسئلهای رو هم بگم. تا به حال به یک طناب دقت کردید؟ چرارشتههای طناب به این راحتیها از هم جدا نمیشن. دلیلش واضحه چون طناب از سه رشته تشکیل میشه که به هم پیچیده شدن. در واقع رشته سوم باعث میشه تا دو رشته به هم بافته بشن. عشق هم میتونه به این صورت باشه. اگر بین دونفر که احساسی برقراره رشته سوم یعنی خدا قرار بگیره، هیچوقت از هم جدا نمیشن. اگر توی عشقتون اجازه بدید که خدا وارد بشه و ناظر بر روابط شما باشه مطمئن باشید میتونه ضامن دوام و رسیدن شما به هم باشه. نترسید ضرری نداره. امتحان کنید. فکر کنم حداقل به امتحانش بیارزه
خدای من , بر سجاده ای نشسته ام که در هر گوشه آن , از بهاران رفته , یادگارهایی به جای مانده و اینک در انتظار یادگاری دیگر از نو بهاری دیگرند .خدای من ,هر بهار را سبزتر از دیگری بر من می گشودی و من تا انتهای سپیدی آخرین فصلش, شادمانه می رفتم و آن را به نو رسیده ای می سپردم . ای عزیزترین , در گوشه ای از سجاده ,نشانی از بهاری نه چندان دور می بینم"سفر" , تو مرا به سفری یگانه فراخواندی , سفری به درون , به خویشتنم و در زمستان دیگر در"سحری" عاشقانه بیدارم کردی تا اندیشه های شبانه ام را به آن بسپارم و رهایشان سازم. درزمستان نزدیکتر , ای نازنین , در "سایه ی خیالی " از نور و معرفت رهایم ساختی تا بدانم بی شناخت تو , بهاران,فصل تنهایی هاست ... خدای من , و باز در زمستانی پیش تر ,"سودایی عارفانه"در سرم انداختی که درد , کوه , است و غربت وتنهایی , کویری بی انتها . خدایا مطمئن باش اگر تو نباشی , آنها همه هیچ اند و هیچ اند و هیچ . در گوشه ای دیگر از سجاده ام ,ای مهربان ترین ,"سلامی سپید"به یادگار مانده است در بهار پیشین , مرا به سلامی میهمان کردی, گرم و دلنشین تا با هر آن چه بوی زندگی,عشق ,معرفت,می دهد,آشتی کنم .اینک, ای خدای من ,"سجاده "معطر نشسته ام و به تمامی نشانه های دیدارهای بهاری ام با تو می نگرم : با"سفری" آغازکردم که آغازش تو بودی , به "سحری"عاشقانه رسیدم که بامدادش تو بودی , در "سایه خیال" تو به"سودای عارفانه"ای رسیدم که تنها بهانه اش تو بودی , به"سلامی"دوباره جانم دادی که صحتش تو بودی واینک در انتظار ندایی دیگر از تو هستم و یادگاری دیگر از تو , تا مرا به تقدیری برساند که قادرش تو باشی ,به حالی بگردانی که محولش تو باشی . خدایا باورم کن که باور با تو بودن تنها آرزوی من است ... آنقدر در خانه ات می نشینم و می گریم و می کویم تا بدانی که به یک ندای چه کسی پشت در است گفتن تو قناعت کرده ام ... خدایا به خودت قسم ... تنهایم مگذار ... دلتنگیام زیاد شده ِ غمام سنگینتر خدایا مرا به حال خود وامگذار
اگه بی هوا کسی واردزندگیت شد؛ بدون کارخدا بوده اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد، بدون کارخدا بوده اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی، بدون تنها محرمت خدا بوده حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهایی خفت کرده شک نکن، بدون تنها مرهمت خداست که؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده! آخه میدونی چیه؟! «خدا خیلی تنهاس»
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی گرفته اند دلم را به کار دلتنگی دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند گرفت آینه ام را غبار دلتنگی شکست پشت من از داغ بی تو بودنها به روی شانه دل ماند بار دلتنگی درون هاله ای از اشک مانده سرگردان نگاه خسته من در مدار دلتنگی از آن زمان که تو از پیشم رفتی نشسته ام من در کنار دلتنگی دیگه پرنده احساس من نمی خونه مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
تو رو به خاطراتمون قسمت می دم ، تو منو از حالت بی خبر نزار فقط اینو ازت می خوام چیز زیادی نیست. همین!!
در ماه رمضان هر شب بهانه دلم را با گوشه نگاهي به آيات سبز قرآن فراموش مي كنم.
امشب دوباره در دلم شوقی دگر برپا شده از لطفت ای آرام جان هنگامه ای برپا شده *** *** دریای دل توفانی از امواج غمهای دگر تا آمدی آرامشی ساکن در این در یا شده امشب دگر تنها نیم خوابی خیالی همرهم غمهای این دلتنگیم حالا دگر تنها شده *** *** یک نثر پر مضمون تویی یک واژه ی تنها تویی چون در تمام آن فقط دنیای من معنا شده دیگر ز من شعری مجوی،از بهترین فرجامها ماییم و این بیچارگی در پیش رو بین دامها *** رفتم چو در بحر بقا،جز مستی ام حاصل نشد تا کی پی ما و منی،تا کی پی اندامها *** بگشا در میخانه را،آبی بزن سجاده را انگار از ره میرسند،آن آشنا گمنامها *** در وادی عشق و جنون، گفتیم اشعاری کنون لیک از غم دلدادگان،خواندیم از خوشنامها دردِدل بیچاره بود،این گفتگوی آخرین ما را رها کن بعد از این،در وادی بی نامها
باور نکردنی ترین کابوس زندگی ام مهرماه هشتاد و سه ، ماه تولد عزیز زهرا آقا امام زمان (عج)، سال درگذشت ناگهانی داداش عزیزم مرتضی. چه زود به توالی سالها کشیده شد. فر صت نبود نام ترا هم که رفته ای از بدو آمدن همه چیزش عجیب بود از جمعه سیاه به تقویم من تباه بر من چه روزهای غریبی گذشته است کارم از آه و ناله و زاری گذشته است باور نمی کنم که نمی آیی از سفر
دلم تنگ است و تنم خسته از این دنیای وانفسا راز به که گویم و چه بگویم در این آشوب جان فرسا حیرانم و دلم تنگ است زبازیهای گیتی که می گردم ، نمی جویم دلیل زنده بودن را
یکی بود یکی نبود یک دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا یکی رفت با دروغ آشنا، با دورنگی آشنا اونکه موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند با همه عشق و صفا راهی شد تو قصه ها زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا قصه ها به سر رسید اونکه موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت گم شدن تو قصه ها توی شهر عاشقا اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادش را نچید
سلام ای غروب غریبانه دل خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای همنشین همیشه تو را می سپارم به مینای مهتاب به شب می سپارم تو را تا نسوزد خداحافظ ای برگ و بار دل من
وقتی که بن بست غربت
براي تويي كه سكوتت سخت ترين شكنجه ی من است خداوندا مرا دریاب...
نمی دانم از فراق تو بنالم يا از غريبی خودم؟ ومعصومانه می جويم دل كه بی پروا تلنگر ميزند بر من و می گويد به من نزديك نزديكی به دنبال تو ميگردم ، به سويت پيش می آيم ، چه شيرين است پر از احساس يك خوشبختی نابم ...
زندگی با همه وسعت خویش محمل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی رفتن و راهی شدن است زندگی جنبش راهی شدن است از سر آغاز وجود تا بدانجا که خدا می داند قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پای عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بی پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند
مولا جان! سراغت را از کوچه ها و نخلستا ن هاي کوفه گرفتم بي آنکه بدانم ملکوت آسمان ارزاني تو اي اولين يار و همراه رسول خدا (ص)، اي پيشگام مکتب رشادت اي يا اميرالمومنين! به صبوريت سوگند ،به ايثار و اي آشناتر به راههاي آسمان ،کليد علم اولين و آخرين . هان! اي فرسنگها فاصله شاهد باش که امروز مولا در کنار ماست . تشنه ي عدالت و آرامش را سيراب کند . و چلچله ها آواي غريبي تو را از نزديکي چاه نمي شنوند .دير زماني است که دستانت در امتداد طلايي سخاوت قد مي کشيد. من دانه هاي بلورين معرفت جمع مي کردم غزل عرفان ،امروز آواي مترنمت را از
اگه ستاره بودی روشن ترین بودی و تا زمانی که عزیز منی عزیزترینی .
چه لطیف است حس آغازی دوباره |
About![]()
پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
دوستت دارم |